مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون


مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون

از شما کاربران محترم سایت دلبرانه دعوت میکنیم در ادامه با تماشای نمونه کارهای متنوع مزون مونازون با ما همراه باشید….

مزون مونازون با انواع مدلهای:

فرمالیته، کت و شلوار، مانتو بلند، مانتو کوتاه، شومیز و شلوار، انوع هدپیس، توربان و کلاه حجاب مناسب مجالس خواستگاری، بله برون، عقد، فرمالیته و عروسی هم روزه حتی جمعه ها از ساعت ۱۰صبح تا ۱۰شب با ویترین عمومی واقع در پاساژ لیدوما میزبان شماست.

کلیه کارها در مزون موجود می باشد. همچنین سفارش دوخت سایر مدلها پذیرفته می شود.

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۲۰)

اطلاعات تماس و ارتباط با مزون مونازون

زیر نظر کارگروه مد و لباس وزارت ارشاد

تهران،میدان صنعت،پاساژ لیدوما،طبقهG2

شعبه مجلسی :واحد۳۶ 📞86091086

شعبه محضر:واحد۷۰ 📞86090656

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۲)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۳)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۴)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۵)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۶)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۷)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۸)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۹)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱۰)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱۱)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱۲)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱۳)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱۴)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱۵)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱۶)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱۷)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱۸)

مزون مانتو محضر و مجلسی مونازون (۱۹)

شما عزیزان میتوانید جهت خرید ویا دیدن مدل های بیشتر از این مزون به پیج اینستاگرامی که در پایین درج شده مراجعه کنید

✔✔  monazon1  ✔✔

برچسب ها :

تندی نیوتن ستاره‌ی وسترن مدرن God’s Country خواهد بود


بازیگر زن برنده‌ی امی سریال Westworld، تندی نیوتن (Thandie Newton) نقش اصلی را در فیلم God’s Country به کارگردانی جولین هیگینز (Julian Higgins) ایفا خواهد کرد. این فیلم برای Cold Iron Pictures و The Film Arcade تولید خواهد شد. در ادامه‌ی خبر با سینما فارس همراه باشید.

نیوتن در این نئووسترن مهیج نقش استاد کالجی که در نزدیکی جنگل زندگی می‌کند را به تصویر می‌کشد. او روزی با دو شکارچی که به‌طور غیرقانونی وارد حریم خانه‌ی او شده‌اند روبه‌رو می‌شود که این مسئله منجر به ایجاد درگیری سخت با عواقب خطرناک خواهد شد.

شای اگبونا (Shaye Ogbonna) فیلم‌نامه‌ی این فیلم را به همراه هیگینز از روی داستان کوتاه Winter Light به قلم جیمز لی برک (James Lee Burke) نوشته است. برک یکی از نویسندگان پرفروش The New York Times، نویسنده‌ی مجموعه‌ی کارآگاهی Dave Robicheaux و تعدادی رمان دیگر است. او دو جایزه‌ی ادگار و گرند مستر را از سازمان نویسندگان ژانر معمایی آمریکا دریافت کرده است.

نیوتن برای بازی در سریال Westworld محصول HBO جایزه‌ی امی را در شاخه‌ی بهترین بازیگر زن نقش مکمل دریافت کرده است. او همچنین نامزد دریافت جایزه‌های گلدن گلوب و انجمن بازیگران نیز شده است.

منبع: Deadline

نقد و بررسی فیلم Wild Tales؛ کالبدشکافی انتقام


با توجه به افتخار آفرینی فیلم کره‌ای «Parasite» در آکادمی اسکار  ۲۰۲۰ و دریافت چهار جایزه اسکار (بهترین فیلم امسال در دو بخش بهترین فیلم خارجی زبان و بهترین فیلم)، بهتر است پهنای دید خود را گسترش دهیم و با دیگر آثار شاخصی که در جهان –به جز آمریکا و اروپا- ساخته شده‌اند، آشنا شویم. همانطور که سالیان سال سینمای ژاپن و فیلمسازان بزرگی که در آن مشغول ساخت رویه جدیدی در سینما بوده‌اند و با ترکیب تکنیک‌های امپرسیونیستی و شبه اکسپرسیونیستی و به نوعی پیشرانه‌های سینمای بدیع لقب می‌گرفتند که در مقابل خیزش آوانگارد گون افرادی چون فورد و هیچکاک سر تعظیم فرود نیاورند و در رقابت با آنان اسم و رسمی را برای خود رقم بزنند. این بار به سراغ فیلمی از آمریکای جنوبی، آرژانتین، خواهیم رفت. اثری که همانند فیلم «Parasite»، نامزد بهترین فیلم خارجی زبان اسکار ۲۰۱۵ شده بود و با استقبال مثبت مخاطبین و منتقدان مواجه شد. فیلمی که روایت داستان‌های کوتاه است که هر کدام مستقلاً، ساز خود را می‌نوازند و روایت خاص خودشان را پیش می‌گیرند. «قصه‌های وحشی» (به نام Wild Tales و به نام لاتین Relatos salvajes) اثری است که به سراغ نقد آن می‌رویم که محصول ۲۰۱۴ آرژانتین است و دَمییِن زیفرن کارگردانی آن را بر عهده دارد و بازیگرانی چون ریکاردو درین و اریکا ریواس در آن نقش آفرینی می‌کنند. «Wild Tales» بیشتر از آن که فیلمی مستقل با یک سناریو داستانی هدفمند و ثابت باشد، مانند ۶ اپیزود از سریالی است که همانند آثار سیت-کام گونه کمدی، رفتار می‌کند و بیننده را در هر اپیزود به صورت مجزا با خود همراه می‌کند. با نقد «Wild Tales» همراه با سینما فارس باشید.

«قصه‌های وحشی» مانند ۶ اپیزود از سریالی است که همانند آثار سیت-کام گونه کمدی، رفتار می‌کند و بیننده را در هر اپیزود به صورت مجزا با خود همراه می‌کند

در مواجهه با اثری چون «Wild Tales» چندین مورد مشابه دیگر را در طول مشاهده اثر، مرور می‌کردم و ناخودآگاه در صدد مقایسه «Wild Tales» با آنها بر می‌آمدم. بگذارید سَر نخ‌هایی که در دستانمان است را یک بار دیگر مرور کنیم؛ یک فیلمی با تکه تکه‌های داستانی کوتاه، تعدد بازیگرانی که در فیلم نقش آفرینی می‌کنند و پیامد و اندرزی که از سوی فیلم و فیلمساز روانه مخاطب می‌شود که تقریبا در تمامی آثار به این سبک و سیاق رعایت می‌شود –درام پند آموزی که به معنای حقیقی کلمه مربوط به خاصیت دراماتیک در هنر هفتم است-. با این سر نخ‌ها اولین موردی که به ذهنمان می‌رسد نام یک کارگردان معروف در این شاخه است، الخاندرو ایناریتو. بله در نگاه اول (Wild Tales) انگار با اثری مشابه آثار الخاندرو ایناریتو مواجه هستیم که روایتی خاص با پیامی منحصر به فرد را شرح می‌دهد. دقیقا اولین ایرادی که به «Wild Tales» می‌توانم بگیرم، کم کاری نویسنده فیلمنامه (جرمن سِرویدیو و دَمییِن زیفرن) در تقاطع داستانی است! اولین فقدان فیلم که به نوعی کم کاری نویسندگان آن هم است، در چسباندن تکه‌های پازل گون فیلم به حساب می‌آید. در این مدل آثار، نکته چالش برانگیز و به یاد ماندنی آن، دقیقا میتواند عنصر وابسته ساز بین تمامی داستان‌های کوتاه فیلم باشد ولی در «Wild Tales» فقدان آن را مشاهده می‌کنیم و کارگردان صرفا ۶ داستان کوتاه و کاملا بی‌ربط به هم را به تصویر می‌کشد –حتی اگر به درون مایه تک تک قسمت‌ها دقت کنیم به مباحث مشابه‌ای می‌رسیم که در هر کدام پرداخته شده است، در یک قسمت انتقام، در قسمت دیگر نیز کینه و … که همه و همه مربوط به مواردی مشابه است- و بیننده با یک مینی سریال درام مواجه است.

در نگاه اول (Wild Tales) انگار با اثری مشابه آثار الخاندرو ایناریتو مواجه هستیم که روایتی خاص با پیامی منحصر به فرد را شرح می‌دهد

برای تشریح بهتر مورد بیان شده، یک اسم را میتوانم نام ببرم که خودش شرح دهنده منظور بنده است. این اسم همان الخاندرو ایناریتو است که با سه گانه مرگ‌اش به ترتیب انتشار: «عشق سگی» (Amores perros) و «۲۱ گرم» (Grams 21) و بابِل (Babel) به این اصل رسیده است. ایناریتو نقاط عطف داستانی خود را دقیقا در لحظاتی کار گذاشته است که دقیقا در سرِ تقاطع فیلمنامه به حساب می‌آید. تقاطعی که «قصه‌های وحشی» فاقد آنها است و در نتیجه نمی‌تواند بیننده را به وجد بیاورد، درست در زمانی که بیننده در شوک خرده پیرنگ‌های داستانی است؛ برای تشریح بهتر باید مسئله را باز کنیم. همانطور که گفتم فیلم‌هایی مشابه «بابل» و «۲۱ گرم»، دو اصول روایی را به عهده دارند، اولینِ آنها مربوط به داستان تک تک قطعه‌های فیلمنامه است که در هر اپیزود سناریو داستانی خود را دارند و به بیان بهتر، بیننده نظاره گر یک فیلم کامل –فراز و نشیب یک فیلمنامه و نقاط عطف و داستان گویی خاص خود- است که به خودی خود نیز برایش جذابیت دارد و این از اولین اصولی است که در این گونه آثار رعایت می‌شود. دومینِ آنها برمی‌گردد به تقاطع‌های فیلمنامه و به نوعی اجتماع تمام خرده پیرنگ‌های داستانی که باز هم همانند یک اثر کامل –که پیشتر ذکر شده است- جلوه می‌کند و از همه مهم‌تر باعث شگفتی بیننده از اتصال هنرمندانه چندین روایتِ فیلم می‌شود. «قصه‌های وحشی» همان انسجام لازم (علت) را برای اجتماع ملزم (معلول) در خود رشد نمی‌دهد و بیننده صرفا با چند داستان کوتاه و کاملا مجزا –تنها موردی که در درون مایه تک تک اپیزودهای فیلم به چشم می‌آید، دقیقا همان رذایل اخلاقی است که در هر قطعه به آن پرداخته شده است- مواجه است و به راحتی می‌تواند با دیدن هر ایپزود، فیلم را نگه دارد و هر مدتی که دوست دارد وقفه بیندازد و به دیدن اپیزود بعدی بنشیند و یا حتی تمام اپیزودها را بدون اولویت مشاهده کند. در این لحظه حتما پیش خود می‌گویید که بنده فقط آثار الخاندرو ایناریتو را مرجع خود قرار داده و دیگر آثاری که در این سبک به سینما عرضه شده‌اند را از زیر تیغ مقایسه با آنها عبور می‌دهم و هر کدام متفاوت با فیلم مرجع من باشد –به عنوان مثال فیلمی مانند «بابل»- آنگاه آن فیلم برچسب منقضی شدن را باید بر دوش بکشد. ولی خیر، آنطور نیست و من جواب چنین سوالی را با سوالی دیگر می‌دهم؛ اگر اثری بهتر و با کیفیت‌تر از فیلم مشابهی که دیده‌‌اید، در ذهن دارید، سپردنِ دستِ بالاتر به آن و دادن افسار مقایسه را باید از آن دریغ کنیم؟ خب قطعا قرار دادن آن به عنوان موردی که در جایگاه یک فیلم شبه مرجع است، کمک شایانی به بینایی آشکار ما اهدا می‌کند؛ البته که مشکلاتی هم در آثار ایناریتو به چشم می‌آید.

«قصه‌های وحشی» همان انسجام لازم (علت) برای اجتماع ملزم (معلوم) را در خود رشد نمی‌دهد و بیننده صرفا با چند داستان کوتاه و کاملا مجزا مواجه است و به راحتی می‌تواند با دیدن هر ایپزود، فیلم را نگه دارد و هر مدتی که دوست دارد وقفه بیندازد

نکته: اگر فیلم را مشاهده نکرده‌اید، ادامه متن ممکن است داستان را برای شما اسپویل کند.

 قبل از مراجعه به نقد فیلم باید چند مورد را ذکر کنم. اولین موردی که باید بیان کنم مربوط به شیوه نام گذاری اپیزودها و نقد جداگانه آنها است –چون هیچ ربطی به یکدیگر ندارند-. نام گذاری آنها به این صورت شکل می‌گیرد که پرُ رنگ‌ترین عنصر فیلمنامه در آن اپیزود به عنوان نام آن محاسبه می‌شود و برای جلوگیری از سردرگمی در داستان روشی موثر است. دومین مورد هم به ترتیب بهترین تا بدترین اپیزودهای سریال ۶ قسمتی «قصه‌های وحشی» که بیننده حتی بدون دیدن کامل فیلم، بتواند در مدتی کمتر بهترین اپیزودهای آن را مشاهده کند. خب به سراغ اولین اپیزود سریال «قصه‌های وحشی» می‌رویم.

در اولین اپیزود تنها عاملی که کارگردان بر روی آن تاکید زیادی می‌کند، صرفا عنصری به اسم غافل گیری و شوکه کردن مخاطب است و هیچ گونه جذابیت سینمایی را برای بیننده ندارد. تنها موردی که به چشم می‌آید، استفاده موثر از زاویه و التهابات دوربین توسط کارگردان برای القای موثر لحظه سقوط هواپیما است

اپیزود اول «کینه دیرینه»:

اولین اپیزود از «قصه‌های وحشی» به شدت اغراق آمیز و خارج از منطق است و جز یک پند ساده هدف دیگری را در سر نمی‌پروراند. اولین لوکشین فیلم در یک فرودگاه نمایش داده می‌شود و به دنبال آن نمایی از مسافران هواپیما مسافرتی را می‌بینیم. مسافرانی که همه به امور خود مشغول‌اند و اولین مکالمه فیلم بین یکی از کارکترهای زن و مرد در اولین اپیزود فیلم رقم می‌خورد. زمانی که مکالمه به سمت و سوی گذشته می‌رود –آشنایی دادن کارکتر زن با کارکتر مردی که استاد موسیقی بوده و نامزد کارکتر زن به دست او رد شده بود-. این مکالمه زمانی رویه عجیبی به خود می‌گیرد که تمام مسافران هواپیما از یک فرد واحد سخن می‌گویند. همه آنها از فردی به نام گابریل پاسترناک سخن می‌گویند؛ مسافری دوست قدیمی و صمیمی او بوده و مسافر دیگری مسئول هیات داورانی بوده که در دوره‌ای، موجب سرافکندی گابریل شده بود و دیگر مسافران که هر کدام شیمی خاصی با گابریل پاسترناک داستان ما داشته‌اند. آنها قربانی کینه دیرینه گابریل شده اند و گابریل با انتقامی که هم آتشی بر جان خود است و هم کسانی که موجب آزار و اذیت او شده‌اند، آن کینه دیرینه را صاف می‌کند. اولین موردی که در این اپیزود به چشم می‌آید، غیر منطقی بودن آن است که با اغراق زیادی همراه شده است. اولینِ آنها مربوط به نا آشنا بودن تمام افرادی که با گابریل در ارتباط بوده‌اند جز یکی دو نفر! هماهنگی و تدبیر گابریل برای تدارک دادن چنین انتقامی خونین و در نهایت خودکشی به همراه نقشه منحصر به فردش، با عقل جور در نمی‌آید و در اولین اپیزود تنها عاملی که کارگردان بر روی آن تاکید زیادی می‌کند، صرفا عنصری به اسم غافلگیری و شوکه کردن مخاطب است و هیچ گونه جذابیت سینمایی را برای بیننده ندارد. تنها موردی که به چشم می‌آید، استفاده موثر از زاویه و التهابات دوربین توسط کارگردان برای القای موثر لحظه سقوط هواپیما است که در دیگر اپیزودها به اوج هنرمندی کارگردان در استفاده از فیلمبرداری به بهترین نحو می‌رسیم.

قبل از شروع شدن اپیزود دوم، تیتراژ فیلم به نمایش در می‌آید و نکته‌ی قابل ذکر آن نیز مربوط به تناسب نام فیلم «قصه‌های وحشی» با تصاویری از حیات وحش و حیوانات وحشی همراه شده است که کارگردان از همان اول نوید قصه‌هایی از جنایت و خشونت و قتل و خون و خونریزی را به مخاطب می‌دهد که به نوعی انسان‌ها را خطرناک‌تر از وحشی گری‌ها و خوی حیوان گری و هوس غریزی و درندگی حیوانات نشان می‌دهد. پس در تیتراژ نیز میفهمیم که با چه اثری مواجه هستیم و مقصود کارگردان از نام گذاری «قصه‌های وحشی» چه بوده است.

اپیزود دوم به مراتب با کیفیت‌تر از اپیزود اول است که رویه غافل گیری را به درستی و معقولانه مورد هدف قرار داده است و با دختری مواجه می‌شویم که از فردی که باعث نابود شدن خانواده‌اش –خودکشی پدرش که مسبب بدبختی آنان همان مشتری رستوران توراهی بوده است

اپیزود دوم «مرگ موش»:

اپیزود دوم به مراتب با کیفیت‌تر از اپیزود اول است که رویه غافل گیری را به درستی و معقولانه مورد هدف قرار داده است و با دختری مواجه می‌شویم که از فردی که باعث نابود شدن خانواده‌اش –خودکشی پدرش که مسبب بدبختی آنان همان مشتری رستوران توراهی بوده است- شده بود که اکنون در شبی بارانی و خاص به ملاقات هم در آمده‌اند، آن هم کاملا به صورت اتفاقی. اولین موردی که با دیدن این اپیزود به یاد شما می‌آید، غافل گیری ترنتینو گون دَمییِن زیفرن در پایان بندی اپیزود دوم است که بیننده را بر خلاف موردی که پیش بینی کرده بود می‌راند و دقیقا همان چیزی که احتمال وقوع پایین‌تری را دارد بسط می‌دهد. با یک سناریو درست و حسابی، تعلیق جان تازه‌ای در این اپیزود به خود می‌گیرد ولی باز هم در ادامه و بررسی دیگر اپیزودها، بهترین آنها را در چند شاخه –فیلمنامه، تعلیق و خاصیت پند آموز اجتماعی- لیست می‌کنیم. خب داستان این اپیزود درست در زمانی نگرانی را بر دامن خود می‌بندد که بیننده از انتقامی قدیمی نوایی می‌شنود و زنی را می‌بیند که می‌خواهد به دختر رنج کشیده رستوران کمکی کند –پیشنهاد قتل توسط مرگ موش توسط فرد دیگری در رستوران که همکار دختر سناریو داستانی ما بوده-. کوئنکا همان فرد خاطی و آنتاگونیست اپیزود این قسمت از «قصه‌های وحشی» است که باید به سزای اعمالش برسد. در همین قسمت می‌توانیم به اعتقاد بسیار شدید کارگردان به کارما و برگشت اعمال افراد به خودشان را پی برد که حتی پایه و بنیان همه اپیزودهای این اثر به این شکل طرح ریزی شده است که باید همه ی انسان ها در مدت محدود دنیای مادی، به سزای اعمالشان برسند و دیدگاه یک طرفه و تاکید بر این شیوه نقطه نظر، نمی‌تواند به راحتی مورد درستی به حساب آید و نمیشود به عنوان یک پوینت مرجع آن را نظاره کرد. خب به کوئنکا و اعمال شیطانی او برمی‌گردیم. درست در زمانی که کوئنکا باید جواب اعمال لوپ* گونه (حلقه‌ای تکرار شونده) خود را با جان و دل پذیرد، پسر او از نا کجا آباد به رستوران سر در می‌آورد. غذایی که در پیش کوئنکا سرو شده است، سمی است و فرزند او نیز بر سر میز از آن غذای سرو شده مصرف می‌کند؛ کارگردان با استفاده از ترس مخاطب از غذای سمی که هم در مقابل پدر گناهکار و هم در مقابل پسر بی گناه قرار دارد، تعلیقی نسبی را به وجود می‌آورد و استرس بیننده از به قتل رسیدن فردی بی گناه در جوار فردی گناهکار که مستحق مرگ است، ادامه می‌یابد. تا این که ورق برمی‌گردد؛ سناریو قتل از مسموم کردن به حالت قتل با سلاح سرد سوییچ می‌شود. بیننده دقیقا به دنبال مرگ خاموشی برای پدر و پسر بوده ولی خلاف آن را فیلمساز تدارک می‌بیند. کوئنکا با ضرب چاقو توسط همکار دختر گارسون چی، می‌میرد و پسرش بر خلاف او زنده می‌ماند.

اپیزود سوم «قصه‌های وحشی» دقیقا اوج کاری فیلمساز جهت بهره برداری‌های صحیح از زوایای دوربین و داستان گویی از زاویه دیوار چهارم قاب دنیای سینمایی است

اپیزود سوم «یک جادهِ دو طبقه»:

اپیزود سوم «قصه‌های وحشی» دقیقا اوج کاری فیلمساز جهت بهره برداری‌های صحیح از زوایای دوربین و داستان گویی از زاویه دیوار چهارم قاب دنیای سینمایی است. اپیزود دوم دقیقا در لحظه‌ای به پایان می‌رسد که خودرو پلیس در حال دور شدن دوربین و حرکت کردن به سوی جاده است. اپیزود سوم انگار به عنوان دنباله آن، اولین نمای خود را از جاده‌ای پر پیچ و خم می‌گیرد که دوربین بر کاپوت جلویی خودرو مورد نظر قرار گرفته است و نمایی واید از جاده مقابل به بیننده می‌دهد. این اپیزود از همان شروع خبر از قدرت بالای فیلمبرداری را می‌دهد. نمای بعدی به نمای جلویی خودرو ختم میشود که کارگردان برای نمایش مدل بالا بودن خودرو، از این نما بهره میبرد و نمای بعد دقیقا یک حالت لو انگل به خود می‌گیرد و در راس آن راننده خودروی گران قیمت را با تیپ و سَر و شکلی رسمی مشاهده می‌کنیم و فیلمساز از این زاویه نیز ابهت و برتری و غالب بودن راننده خودروی گران قیمت را به رخ تصویر می‌کشد. اما مانعی در راه است، یک خودروی قراضه و اسقاطی. ارتباط توام با خشونتی بین راننده متشخص و راننده بی سر و پا رخ می‌دهد. اکنون به شیوه بهره وری از دوربین برای معرفی راننده خودروی قراضه متصل می‌شویم. او –کارگردان- در نمایی آی لول از زاویه دید راننده ثروت‌مند و با نمایش سر و وضع خودروی اسقاطی فرد بی سر و پا، افسار قضاوت را به بیننده تقدیم می‌کند و در همان لحظه می‌توان خفت و خواری راننده بی چیز را مشاهده کنیم. اما داستان تمام نشده است، جاده هنوز ادامه دارد و همانند تایم لاین زندگی که تا پایان ادامه پیدا می‌کند، می‌رود. به بیان بهتر تا جاده باشد زندگی هم جلوه پیدا می‌کند (تشبیه جاده به زندگی). اکنون قانون احتمالات داخل می‌شود و خودروی گران قیمت فرد متشخص سناریو داستانی ایپزود سوم ما، پنچر می‌شود. پنچر شدنِ خودرو همانا و رسیدن آن فرد بی سر و پا با خودروی اسقاطی‌اش هم همانا. در نمایی لانگ شات از رودخانه ای که در پایین پل روگذر قرار دارد مواجه می‌شویم که باز هم کارگردان از زوایه دوربین به مخاطب خود نخ می‌دهد. جایگاه کرکتر فرد ثروتمند و قدرتمند داستان ما به خطر می‌افتد و او دلش نمی‌خواهد با فرد لاتی که به پیشتر در جاده باعث آزاد و اذیت او شده بود، درگیر شود ولی آن شخص اوباش از درگیری و انتقام بدش نمی‌آید. نماهای لو انگل از کرکتر ثروتمند جای خود را به نماهای های* انگلی (high angle) می‌دهند که در خور فیلمنامه سراییده شده است. قیام آنارشیستی سوسیالیستی کارِگری کرکتر اوباش شروع کننده دوئلی از نوع حرص و کینه است. دوئلی که باید حتما یک سوی رزم با به قتل رساندن دشمن‌اش، پیروز از میدان بیرون بیاید. بالاخره باید یک سو پیروز شود یا نه؟ سرانجام کاسه صبر کرکتر ثروتمند لبریز می‌شود و او نمی‌تواند تمام بی‌احترامی و حمله‌هایی که کرکتر اوباش به او کرده است را فراموش کند. هر دوی آنها در اوج کینه و عداوت با یکدیگر رفتار می‌کنند. لحظات نفس گیر درگیری معلق وار آنان در فاصله جاده و رودخانه و فیلمبرداری درون خودرو که طراحی صحنه فیزیکی بسیار منطقی و طبق اصولی را رعایت می‌کند که بر هیجان نزاع دو کرکتر خاکستری اپیزود سوم کمک می‌کند. آتش خشم آنان دامن هر دو را می‌چسبد و هر دو را می‌سوزاند. نام این اپیزود بهبود یافته‌تر از دو اپیزود اول را «یک جادهِ دو طبقه» قرار دادم. جاده را می‌توان به زندگی دو انسان که در خطوط هم موازی شده بود، به حساب آوریم و “دو طبقه” را فاصله نابود کننده طبقاتی آنان را نیز عنصری بر کینه توزی و خشم اندوزی طبقه‌ای بر طبقه دیگر.

در این قسمت با موردی ساده و پیش پا افتاده از مواجه می‌شویم که از ضعیف‌ترین و وقت گیرترین اپیزودهای کل سریال-فیلم «قصه‌های وحشی» قرار دهیم. داستان به برخورد تقاطع گونه مشکلات اجتماعی و کاری و خانوادگی اشاره می‌کند که منجر به دیوانگی سرپرست یک خانواده می‌شود

اپیزود چهارم «مهندس دینامیت»:

در این قسمت با موردی ساده و پیش پا افتاده از مواجه می‌شویم که از ضعیف‌ترین و وقت گیرترین اپیزودهای کل سریال-فیلم «قصه‌های وحشی» قرار دهیم. داستان به برخورد تقاطع گونه مشکلات اجتماعی و کاری و خانوادگی اشاره می‌کند که منجر به دیوانگی سرپرست یک خانواده می‌شود. داستان از پارکینگ خوابیدن خودروی آقای مهندس آن هم برای پارک در جایگاه حمل با جرثقیل که به دلیل کم کاری شهرداری و کمرنگ بودن رد و علامت حمل با جرثقیل صورت گرفته است و آقای مهندس زیر بار ظلم نمی‌رود و اعتراض را از جامعه افسار گسیخته و اعصاب خورد کن شروع می‌کند و تششعات آن را به خانواده خود نسبت می‌دهد و باعث از بین رفتن دو سوی زندگی اش در جامعه و خانواده می‌شود. کارگردان در این اپیزود سعی می‌کند آشفتگی اجتماعی و تاثیرات مخرب آن بر فردی همانند مهندس دینامیت به تصویر بکشد. خیابان‌هایی را می‌بینیم که خودروهای زیادی مدت زیادی را در آن می‌گذرانند. –سرایت کردنِ شوریدگی و پریشان حالی که در طولانی مدت فشارهای روانی را دامن می‌زند- فیلمساز در اپیزود چهارم خود نیز به خروش درونی انسانی و آنارشیست گونه رجوع می‌کند و در ادامه معنوی داستان اپیزود سوم قرار می‌گیرد. تنها فرق مهندس دینامیت با فرد اوباشی که در اپیزود سوم نشان داده شده بود، انگیزه‌های جوش و خروش درونی‌شان بود. مهندس برای اثبات حرف خود –که با شیوه‌ای که فیلم به تصویر می‌کشد، حق نیز با او است- و بدست آوردن حق خورده‌اش، قیام می‌کند ولی فرد اوباش در اپیزود سوم از حالتی سادومازوخیسم سرچشمه می‌گیرد و باعث آزار و اذیت کرکتر دیگر می‌شود. اما نکته مشترک مهندس و ولگرد، انتقام و رضایت خاطرشان بود، رضایتی که برای هردوی آنان یک ری‌اکشن طبیعی در مقابل ارضای غریزه انسانی‌شان بوده و جوابی منطقی از اوضاع پیش آمده به حساب می‌آید.

در این اپیزود نیز به راحتی می‌توانیم به فیلم «Parasite» گریزی داشته باشیم؛ وکیل و دادستان و کارگر همانند چهار تن از اعضای خانواده انگل در فیلم بونگ جون هو به افراد ثروتمند دور و اطرافشان می‌چسبند و می‌چاپند؛ افرادی که پله‌های موفقیت خود را خاک خورده و ناتوان می‌بینند

اپیزود پنجم «ثروت و قانون»:

اولین موردی که از اولین اپیزود «قصه‌های وحشی» اذیت کننده است، اغراق در روایت رئالیسمی است که فیلم نوید آن را می‌دهد ولی به آن عمل نمی‌کند و در غیر منطقی‌ترین حالت به فیلمنامه خود می‌پردازد که با گذشت از دقایق ابتدایی و رفتن به سوی اپیزودهایی که در ادامه فیلم روایت می‌شوند، این مشکل بسیار تقلیل پیدا می‌کند و رضایت بیننده را از واقعه‌ای حقیقی که احتمال اتفاق آن بسیار بالا است، هُل می‌دهد. اپیزود پنجم نیز دقیقا مربوط به یک حادثه واقعی و با احتمال وقوع بالا کلیک می‌خورد. پسر یک خانواده ثروتمند، با خودرویی که برای پدرش است، با زنی باردار تصادف می‌کند و در یک لحظه و در طول ثانیه‌ای اندک، جان دو انسان را به راحتی می‌رُباید. پسر سراسیمه به خانه برگشته و اکنون نوبت به ثروت و مال و منال پدر گرامی او است که بتواند فرزندش را از منجلاب مصیبتی که به بار آورده است رهایی دهد. اما پارت بسیار مهم و پوینت اصلی قابل توجه در این اپیزود مربوط به چپاول کردن ثروت مرد پولدار داستان ما توسط اطرافیان او است که در این حین که او نیازمند کمک و استعانت اطرافیانش است ولی آنها نیز باید به نان و روزی خود برسند، آن هم از غارت کردن فردی درمانده و در تنگنا. در این اپیزود به معنای حقیقی کلمه به مفهوم خانواده و دوست و کسانی که در همه حال همراه یکدیگر هستند می‌رسیم. نگرانی پدر خانواده از مشکلی که برای پسرش پیش آمده است و از آن سو نیز نگرانی مالی سه تن نان خوران دولت (وکیل و دادستان و کارگر خانوادگی‌شان). در این اپیزود نیز به راحتی می‌توانیم به فیلم «Parasite» گریزی داشته باشیم؛ وکیل و دادستان و کارگر همانند چهار تن از اعضای خانواده انگل در فیلم بونگ جون هو به افراد ثروتمند دور و اطرافشان می‌چسبند و می‌چاپند؛ افرادی که پله‌های موفقیت خود را خاک خورده و ناتوان می‌بینند و پله‌های نردبان افرادی چون خانواده ثروتمند در «Parasite» و «Wild Tales» همانند فولادی مرغوب می‌پندارند و با بی‌رحمی تمام بر آن قدم رو می‌کنند. به بیان بهتر پله‌های نردبانی موفقیت آنان، کَله‌هایی از افرادی است که از آنان در زمینه‌هایی پیشی گرفته‌اند و راز موفقیت خود را در لگدمال کردن سر و صورت افراد موفق تلقی می‌کنند.

. آخرین اپیزود دقیقا تکامل یافته‌ترین و کامل‌ترین آنها نیز است. اپیزودی که به طور کامل با فیلمی کوتاه و کامل (با پرولوگ و سناریو جذاب داستانی و اکت بسیار عالی بازیگران) بیننده را مواجه می‌کند

اپیزود ششم «عروسی خونین»:

خب به آخرین ایپزود «قصه‌های وحشی» رسیدیم و یکی از طولانی‌ترین اپیزودهای فیلم نیز به حساب می‌آید. آخرین اپیزود دقیقا تکامل یافته‌ترین و کامل‌ترین آنها نیز است. اپیزودی که به طور کامل با فیلمی کوتاه و کامل (با پرولوگ و سناریو جذاب داستانی و اکت بسیار عالی بازیگران) بیننده را مواجه می‌کند. شب عروسیِ رومینا (کرکتر عروس با بازی بسیار خوب اریکا ریواس) و آریل (کرکتر داماد با بازی دیگو جِنتایل) است و باید در خیال عوام شبی با خوشی و سرحالی رقم بخورد ولی آن طور که باید رقم نمی‌خورد. عروس و داماد در محوطه‌ای شامل دود و تاریکیِ خاص مرسوم در مراسم عروسی وارد مجلس می‌شوند. فضا مه آلود و تاریک است ولی یک عنصر به شدت می‌درخشد و گرمی زیبایی را به عروسی دو جوان داده است؛ آن روشنایی همان رومینا و آریل هستند که با شور و هیجانی غیر قابل توصیف با وصلتی که بینشان رخ داده است به حضار تقدیم کرده‌اند و آنها را نیز در شادی خود سهیم می‌کنند و پایکوبی و شادی مهمانان جلوه زیبایی به این شب می‌دهد. همه چیز در بهترین حالت طی می‌شود تا این که رومینا، آریل را به دلیل شواهدی که هم به چشم خود می‌بیند (در مراسم عروسی و ارتباط او با زنی دیگر) و هم در طول دوره دوستی دیده است، با بدترین چیزی که برای یک دختر در شب عروسی‌اش رخ می‌دهد مواجه می‌شود و راهکار او چیست؟ چگونه می‌توان فردی را با این اعمال بخشید؟ گفتگوی مربوط به وضعیت دیوانه وار پیش آمده در رقص تانگوی رومینا و آریل به حقیقت تلخی ختم می‌شود؛ رومینا جواب سوال های مطرح شده مان را با سوال های دیگری میدهد؛ او نیز تصمیم به مقابله به مثل کرده و وضیعت نابه سامان را بدتر از پیش می‌کند. جشن عروسی رویه طبیعی خود را به روان پریشی جنون آمیز از سوی رومینا تقدیم میکند و با هر لحظه احتمال انفجار این جنون را میتوان به صورت کامل احساس کرد. روابط خانوادگی به راحتی نابود می‌شوند و تنها چیزی که می‌ماند شرمساری طرفین و در نهایت نابود شدن بهترین شب زندگی عروس و داماد.

اگر بخوایم اپیزودهای «قصه‌های وحشی» را رتبه بندی کنیم، باید بیشتر به سراغ اپیزودهای موجود در نیمه دوم فیلم برویم ولی به طور دقیق، لقب بهترین اپیزود را به اپیزود ششم (عروسی خونین) می‌دهم و که چالش برانگیزترین روایت را به شکلی صعودی و نزولی با فراز و فرودهای بسیار زیاد روایت می‌کند و بیننده را در سناریو خود غرق می‌کند. دومین اپیزودی که رتبه دوم را به خود اختصاص می‌دهد مربوط به اپیزود سوم (یک جادهِ دو طبقه) است که به نوعی شکوفایی کارگردان در داستان گویی از زاویه دوربین و هنرنمایی‌اش در تصویر کشیدن دکوپاژی فیزیکی بسیار عالی رقم می‌خورد. رتبه سوم نیز مربوط به اپیزود پنجمی (ثروت و قانون) است که با روایت متعادل و منطقی خود، تجربه‌ای دیگر از اوضاع در هم برهم می‌دهد و جزو بهترین اپیزودهای «قصه‌های وحشی» قرار می‌گیرد. مورد قابل ذکر در باب «قصه‌های وحشی» دقیقا مربوط به یک کلمه است؛ انتقام. انتقامی که می‌تواند برای سفید کردن دفتر سیاهی از کینه توزی‌های قدیمی باشد ( اپیزود اول کینه دیرینه) و یا مربوط فردی باشد که از بیماری روحی روانی خاصی رنج می‌برد (اپیزود سوم یک جادهِ دو طبقه) و یا داستانی از یک خیانت و مقابله به مثل و برگرداندن حق و حقوق خود (اپیزودهای ششم و چهارم).

مورد قابل ذکر در باب «قصه‌های وحشی» دقیقا مربوط به یک کلمه است؛ انتقام

همانطور که در نقد بیان کردم، «قصه‌های وحشی» دقیقا یک فیلم ۶ قسمتی از دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم. دنیایی که خشم و نفرت و کینه حرف مهمی را می‌زنند و رذایل اخلاقی اند که اکنون در کورس رقابت قرار دارند. پس اگر به دنبال اثری با ۶ روایت متفاوت که هر کدام دغدغه‌ای از مشکلات جامعه و زندگی اجتماعی و خانوادگی را به تصویر می‌کشند هستید، در دیدن «قصه‌های وحشی» تعلل نکنید. حتی اگر حوصله دیدن کامل آن را نیز ندارید، میتوانید به همان صورت اپیزودی و فردی ببینید و با توجه به رتبه بندی ذکر شده در نقد، فیلم را به پایان برسانید (دیدن سه عدد از بهترین اپیزودها). گرچه ضعف و عواملی غیرمنطقی در تعدادی از اپیزودها بسیار مشهود است ولی اپیزودهای دیگری هستند که مشکل آن را همانند سرپوشی می‌پوشانند. اکنون که بازار فیلمهای خارجی زبان داغ است، از دست دادن فیلمی چون «Wild Tales»، عمل درستی نمی‌باشد و اثر لذت بخشی را از دست خواهید داد.

حضور جی. کی. سیمونز در کمدی سیاه My Only Sunshine و مذاکره جان کوساک برای پیوستن به آن


برنده جایزه اسکار: جی. کی. سیمونز (J. K. Simmons) برای بازی در کمدی مهیج و سیاه My Only Sunshine (تنها طلوع من)، ساخته مارک پالانسکی (Mark Palansky) و محصول کمپانی‌های Circle of Confusion و Patriot Pictures، در نظر گرفته شده است. جان کوساک (John Cusack) نیز در حال مذاکره برای پیوستن به این فیلم می‌باشد. در ادامه خبر با سینما فارس همراه باشید.

در این فیلم، که فیلم‌نامه‌اش توسط جی. تی. پتی (J. T. Petty) و کی. رید پتی (K. Reed Petty) به رشته تحریر در آمده است، کوساک نقش یک شوهر در یک رابطه زناشویی به شدت غیر کارآمد را ایفا می‌کند، که در نتیجه یک مشاوره بی‌رحمانه ازدواج، یک عملیات سرقت از بانک را به عنوان یک اقدام غیرعادی سازمان‌دهی می‌کند. او که در تلاش است تا از طریق یک وضعیت گروگان‌گیری خشونت‌آمیز، با اسرار تعجب‌برانگیز رابطه‌شان آشتی کند، با یک پلیس مذاکره‌کننده در مورد گروگان‌ها (با بازی سیمونز) روبرو می‌شود، که قبلاً یک مورد قتل مرتبط، در گذشته، را بررسی کرده است.

مت اسمیت (Matt Smith) و لارنس متیس (Lawrence Mattis) از طرف Circle of Confusion به همراه مایکل مندلسون (Michael Mendelsohn) از طرف Patriot Pictures از تهیه‌کنندگان این فیلم هستند. کمپانی فیلم‌سازی مندلسون یعنی Union Patriot Capital Management تأمین بودجه پروژه را به طور کامل بر عهده دارد. جی. تی. پتی، ناتالی پروتا (Natalie Perrotta)، و جیم استیل (Jim Steele) از تهیه‌کنندگان اجرایی این پروژه می‌باشند. کمپانی‌های XYZ Films و Patriot هم‌اکنون در حال رسیدگی به فروش‌های جهانی در برلین هستند. انتظار می‌رود تولید پروژه بهار و تابستان امسال کلید بخورد.

کوساک یک هنرپیشه نامزد دریافت جوایز گلدن گلوب، SAG، و BAFTA است که بیشتر با ایفای نقش در فیلم‌های High Fidelity (وفادارانه)، Being John Malkovich (جان مالکوویچ بودن)، Say Anything (هرچیزی بگو)، و Love & Mercy (عشق و بخشش) شهرت یافته است. همکاری پیشین مندلسون و کوساک در زمینه سرمایه‌گذاری مربوط به فیلم The Grifters (کلاهبرداران)، ساخته استیفن فریرز (Stephen Frears) و محصول ۱۹۹۰، می‌شود که نامزد دریافت جایزه اسکار نیز شد. سیمونز نیز به عنوان بهترین بازیگر مرد نقش مکمل در Whiplash (ویپلش) برنده جایزه اسکار گردید. شهرت پالانسکی هم به ساخت فیلم Penlope (پنلوپه) با هنرمندی کریستینا ریکی (Christina Ricci)، ریچارد ای. گرانت (Richard E. Grant)، و کاترین اوهارا (Catherine O’Hara) و فیلم Rememory (یادآوری) با حضور پیتر دینکلی (Peter Dinklaye) مربوط می‌شود.

مندلسون گفت:

ترکیب کمپانی Circle of Confusion و بازیگرانی مثل جان کوساک و جی. کی. سیمونز می‌تواند خط داستانی این کمدی سیاه اورجینال، جذاب، و خون آشامی را طوری پیش ببرد که تمام خریداران و مخاطبان دوست‌دار سبک فیلم Walking Dead (مرده متحرک)، محصول Circle of Confusion، را مجذوب خود کند.

منبع: Deadline

نقد و بررسی فیلم The Neighbors’ Window | ظاهر و باطن


جمله‌ی معروفی هست که می‌گوید “هیچ‌وقت ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه نکنید”. زندگی همه‌ی ما بالا و پایین‌ها و مشکلاتی دارد که فقط خودمان از آنها با‌خبر هستیم و وقتی به زندگی دیگران نگاه می‌کنیم، با مجموعه‌ای از بهترین‌ها مواجه می‌شویم؛ گویی بهترین اتفاقات دنیا برای دیگران اتفاق می‌افتد و بهره ما از زندگی بدبختی و عذاب‌های آن است. اما آیا واقعا دیگران از ما خوشبخت‌تر هستند؟ “پنجره همسایه” که در جریان اسکار نود و دوم موفق به کسب جایزه بهترین فیلم کوتاه شد از خلال دیدزنی های شخصیت اصلی خود به این پرسش پاسخ می‌دهد؛ فیلمی که داستانی شبیه به “پنجره عقبی” هیچکاک دارد و تماشای آن برای کلاسیک‌دوستان لذتی دو چندان خواهد داشت.

فیلم با نمایی از سانفرانسیسکو آغاز می‌شود و بعد از آن به ساختمان همسایه کات می‌خورد. دوربین حرکت پن آهسته‌ای از خانه همسایه به خانه شخصیت اصلی می‌کند و ارتباط این دو خانه را با یکدیگر نشان می‌دهد؛ همانطور که چشمان ما بین این دو خانه در حرکت بود شخصیت‌های داستان نیز چشمان خود را به خانه‌ی یکدیگر می‌دوزند. بار دیگر کات و اینبار چندین اسباب بازی کادر را پر می‌کنند. شخصیت اصلی که مادر بچه‌هاست در حال پاک‌کردن بیسکوییت‌هایی است که فرزندانش روی زمین ریخته‌اند؛ به این ترتیب اولین برخورد ما با شخصیت اصلی او را زنی خانه‌دار تصویر می‌کند که حامله نیز هست. عنصر اسباب‌بازی – که جلوتر سر میز شام هم است – نیز بیانگر حضور فرزندان او در همه‌‌جای زندگی او است. حضوری که غالبا موجب ناراحتی و کلافگی او می‌شود. حالا این زن خانه‌دار و خسته از اوضاع زندگی خود – از روزمرگی و بچه‌داری کردن – هنگام شام از پنجره خانه، چشمش به همسایه‌ی جدید می‌افتد و حادثه محرک داستان اتفاق می‌افتد.

تماشای همسایه از پنجره شخصیت اصلی را با آن وجهی از زندگی مواجه می‌کند که او ندارد؛ زندگی آزادی در آن که خبری از بچه‌ها نیست تا او مجبور باشد از آنها محافظت کند. مواجه شدن او با این زندگی از طرفی او را نسبت به همسایه‌اش حسود می‌کند و از طرفی او دیگر از زندگی خود لذتی نمی‌برد. انگاری این حادثه او را به خود می‌آورد؛ اینکه او زن میانسالی است که دیگر جوان نیست و سهم او زندگی فقط شب‌بیداری، پرستاری از بچه‌ها، بردن آنها به پارک و هزار کار ریز و درشت دیگر است که وظیفه‌ی مادری او حکم می‌کند. تضادی بین دو رویکرد شکل می‌گیرد. یکی وقف کردن زندگی برای فرزندان و دیگری داشتن زندگی کردن برای خود. شخصیت اصلی نیز از همین تضاد رنج می‌برد.

فیلم از اینجا به بعد روندی شتابزده می‌گیرد و شخصیت اصلی را در موقعیت‌های مختلف بچه‌داری در حال دیدزنی همسایه نشان می‌دهد. او همچنان یک مادر است اما مادری که دیگر از فرزندانش لذت نمی‌برد؛ همه‌ی هم و غم او رصد زندگی همسایه‌ی جدید است. او از تماشای زندگی همسایه‌اش به نوعی حسرت خود را ارضا می‌کند. درست مانند وقتی که با تماشای قسمت محبوبمان از “گرند تور”، حسرت رانندگی با ماشین مورد‌علاقه‌ی خود را پنهان می‌کنیم. اما اگر بتوانیم رویای خود را عملی کنیم چه؟

در ادامه‌ی داستان شخصیت اصلی شوهر و فرزندانش را به مسافرت می‌فرستد تا رویای زندگی راحت را عملی کند. حالا حداقل برای یک‌روز او باید از زندگی خود لذت ببرد؛ بدون فکر کردن به همسایه یا هر چیز آزاردهنده دیگری. اما وسوسه‌ی دیدزنی که مثل نوعی افیون برای او عمل می‌کند و هر دفعه او را به رویایی شیرین فرو می‌برد، اینبار نیز او را رها نمی‌کند. اما اینبار نه آن زندگی رویایی همیشگی که چیز‌هایی عجیب و غریبی می‌بیند؛ شوهر همسایه روی تخت خوابیده و سرش را تراشیده است و عده‌ای دورتادور تخت را گرفته‌اند. انگار او بیمار شده است. از همسایه و شوهرش فاصله می‌گیریم و شخصیت اصلی مشغول کار‌های خود می‌شود. کمی بعدتر مهم‌ترین و بهترین سکانس داستان اتفاق می‌افتد؛ جایی که در سکوت و از بیرون خانه‌ی همسایه، مرگ شوهر او را می‌بینیم، اینکه چگونه بدن او را در کفن قرار می‌دهند و همسایه چقدر ناراحت است. سرانجام هم ما و هم شخصیت اصلی با باطن آن زندگی رویایی مواجه می‌شویم.

شخصیت اصلی از ساختمان خارج می‌شود و سری به همسایه‌ی خود می‌زند؛ خروجی که به طور استعاری عبور او از پوسته‌ی زندگی همسایه و مواجه او با عمق زندگی آنها و آن چیزی که واقعا هستند، مواجه می‌کند. گفت و گویی بین این دو صورت می‌گیرد و از خلال این گفت و گو، دیالوگ مهمی از زبان همسایه شنیده می‌شود که عصاره داستان فیلم همین دیالوگ است “ما به اون طرف و بچه‌هاتون نگاه می‌کردیم. اونا واقعا دوست‌داشتنی هستند”. هر چقدر که شخصیت اصلی در حسرت زندگی آرام و بی دغدغه‌ی همسایه بوده به طور موازی نیز همسایه در حسرت زندگی شلوغ و بچه‌های بوده است؛ همسایه نسبت به زندگی راحت خود بی‌توجه است و شخصیت اصلی نسبت به بچه‌های خود.؛ هر دوی آنها توجه خود را روی دیگران متمرکز کرده اند و دارایی‌هایشان برای آنها بی‌ارزش است. در مقام مخاطب ما دو روند معکوس را طی می‌کنیم؛ ابتدا با باطن زندگی شخصیت اصلی و ظاهر زندگی همسایه مواجه می‌شویم و در پایان ظاهر زندگی شخصیت اصلی و باطن زندگی همسایه را می‌بینیم. هیچ چیزی آنطور که می‌نمایاند نیست.

در سکانس آخر باز به اسباب‌بازی کات می‌خوریم و به شخصیت اصلی که به آنها خیره شده‌است؛ در پایان دوباره به نقطه‌ی شروع باز گشتیم اما نکته‌ی مهم تحولی است که طی این ماجرا شخصیت اصلی پشت سر گذاشته است. دیگر او زندگی دیگران رو خوشبخت‌تر نمی‌پندارد و هر کس را مجموعه‌ای از داشته‌ها و نداشته‌ها تصور می‌کند. آخرین نمای فیلم از بیرون خانه‌ی شخصیت اصلی است؛ در نمایی – نقطه‌ی دید همسایه؟ – از پنجره زندگی آنها را می‌بینیم و این روند معکوس کامل‌تر می‌شود. حالا ما رسما به ظاهر زندگی آن‌ها خیره شده‌ایم. شخصیت اصلی باز هم از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. نگاهی که اینبار ظاهربین نیست و می‌داند در باطن به چه چیزی نگاه می‌کند نگاه کردنی که با همیشه تفاوتی اساسی دارد.

نقش‌آفرینی اونا چاپلین در فیلم ترسناک Lullaby به کاردانی جان آر. لئونتی


اونا چاپلین (Oona Chaplin)، که قرار است در دنباله مورد انتظار Avatar (آواتار) ظاهر شود، برای بازی در فیلم سینمایی ترسناک Lullaby (لالایی)، از کمپانی Alcon Entertainment، نیز انتخاب شده است. جان آر. لئونتی (John R. Leonetti)، که فیلم‌های دیگری در همین ژانر از قبیل Annabelle (آنابل)، Wish Upon (بر فراز آرزو)، و اخیرترین فیلم اورجینال The Silence (سکوت) از شبکه نتفلیکس را ساخته است، برای کارگردانی Lullaby نیز در نظر گرفته شده است. تولید فیلم ماه آینده در تورنتو کلید می‌خورد. در ادامه خبر با سینما فارس همراه باشید.

این فیلم، که بر اساس شخصیت اسطوره‌ای لیلیث می‌باشد، ریشه در یک فولکلور دارد و به روایت داستان یک مادر امروزی می‌پردازد که یک لالایی را در یک کتاب قدیمی کشف می‌کند و خیلی زود آن ترانه را به عنوان یک رحمت و برکت در نظر می‌گیرد. اما وقتی آن لالایی، دیو قدیمی‌ای به نام لیلیث را به دنیا می‌آورد، دنیای آن مادر به یک کابوس تبدیل می‌شود.

الکس گرینفیلد (Alex Greenfield) و بن پاول (Ben Powell) فیلم‌نامه این فیلم را نوشته‌اند. برودریک جانسون (Broderick Johnson) و آندرو کاسوو (Andrew Kosove) (از مؤسسان کمپانی Alcon) به همراه لی نلسون (Lee Nelson) و دیوید تیش (David Tish) از طرف کمپانی Envision Media Arts از تهیه‌کنندگان این فیلم هستند. کارل روگرز (Carl Rogers) و اسکات پریش (Scott Parish)، به نمایندگی از کمپانی Alcon- که تأمین بودجه پروژه را کاملا بر عهده دارد- به همراه مارکوس جورج (Markus George)، میخائیل نیفلد (Mikhail Nayfeld)، و دیک هیلنبرند (Dick Hillenbrand) از طرف کمپانی Heroes and Villains، و جف بولر (Jeff Bowler)، جان لویس (John Lewis)، و برت ساکسون (Bret Saxon) از طرف کمپانی B3 Media، و مارک هولدر (Mark Holder) از طرف کمپانی Wonder Street از تهیه‌کنندگان اجرایی این پروژه می‌باشند.

کارنامه کاری چاپلین عبارت است از: Game of Thrones (بازی تاج و تخت)، My Dinner with Herve (شام من به همراه هرو)، و مینی سریال موردانتظار A Higher Loyalty (یک وفاداری والاتر) از شبکه CBS.

منبع: Deadline

هادی حجازی‌فر: گاهی بد نیست مواضع آدم‌ها روشن شود


هادی حجازی‌فر با «ایستاده در غبار» به یک چهره سینمایی تبدیل شد. بازی ساده و آرام او در نقش حاج احمد متوسلیان در درام مستندگونه‌ای که محمدحسین مهدویان ساخته بود، از همان ابتدا مورد توجه منتقدان قرار گرفت. پس از «ایستاده در غبار» حجازی‌فر به بازیگر اصلی و ثابت سه فیلم بعدی مهدویان در سه دوره بعدی جشنواره فیلم فجر تبدیل شد و البته در کنار بازی در فیلم‌های مهدویان هم برای تلویزیون سریال بازی کرد، هم به شبکه نمایش خانگی سری زد و هم در نقش‌های متفاوت بر روی پرده سینما حاضر شد. در پنجمین سال ورود این بازیگر به سینما، او در پنجمین فیلم مهدویان بازی نکرد و همکاری جدیدی را با نیکی کریمی در مقام فیلمنامه‌نویس و بازیگر تجربه کرد و با «آتابای» در سی‌وهشتمین جشنواره فیلم فجر حضور داشت.

جشنواره تمام شد و برخی از منتقدان معتقد بودند بازی و فیلمنامه شما در «آتابای» دیده نشد.

مهم نیست؛ مهم این است که فیلم در بخش‌های مختلفی کاندیدا شده و خوشحالم که فیلم دیده شده و مورد توجه هم هیات داوران و هم منتقدین قرار گرفته و مطمئنم که داوران کار سختی برای انتخاب داشتند اما من به اتفاقی که می‌افتد اعتماد دارم چون وقتی وارد یک رقابت می‌شویم، بالاخره باید سازوکارش را بپذیریم. در کل می‌توانیم به سازوکار و همه اینها انتقاد داشته باشیم اما من هیچ گله و ناراحتی ندارم. واقعیت این است که هر چه آدم پیش می‌رود بیشتر به نتیجه کاری که کرده، در رابطه با مخاطب اهمیت می‌دهد و وقتی از او جواب مثبت می‌گیرد، به نظرم با هیچ چیزی قابل تعویض نیست. امیدوارم سال‌های آینده هم بتوانیم حضور داشته باشیم و مردم کارهایمان را ببینند و دوست داشته باشند.

در نشست خبری فیلم گفتید در ابتدای ورودتان به سینما برخورد اهالی سینما با شما به گونه‌ای بود که فکر می‌کردند شما از پادگان آمدید و …

یک وقتی آدم‌ها به واسطه شرایطی که به همه چیز مثل عصبانیت‌های جامعه و موارد دیگر برمی‌گردد نسبت به یک سری آدم‌ها گارد می‌گیرند. خود من هم گاهی دچار این می‌شوم که نسبت به یک سری آدم‌ها گارد دارم و وقتی فکر می‌کنم دلیلی برایش پیدا نمی‌کنم. من هم چند سال به واسطه فیلم‌هایی که بازی کردم مورد قضاوت قرار گرفتم، در عین حال فیلم‌هایی که بازی کردم هم برایم قابل احترام است؛ فکر می‌کنم نقش آدم‌هایی که با باور برای کشورشان زحمت کشیدند را بازی کردم و هیچ مشکلی هم با آن ندارم. ولی این به معنای این نباشد که اگر فرد امکان‌های دیگری دارد از او سلب یا دریغ شود. یکی از خوشحالی‌های من این بود که خانم نیکی کریمی می‌توانست با هر کسی از نویسندگان حرفه‌ای برای فیلمنامه‌اش همکاری کند اما با دیدن کوچکترین استعداد در من طی یکی دو همکاری که با هم داشتیم به من اعتماد کرد و من همه تلاشم را کردم. فکر می‌کنم آدم‌ها باید در قضاوتشان منصف باشند و فکر می‌کنم خانم کریمی هم اینگونه بود. یک رفاقتی بین ما شکل گرفت بعد از یک سال که با هم کار کردیم که می‌دانم درباره آدم‌ها چه نظری دارد و قضاوت نمی‌کند ولی من در معرض این قضاوت‌ها همیشه بودم.

استایل و چهره شما جوری است که نقش‌های درگیرانه را خوب بازی کنید. فکر می‌کنید بتوانید قهرمان سینمای ایران باشید؟

نه علاقه‌ای هم ندارم. چون در بازیگری چنین رویایی ندارم. یک وقتی یک نقشی به تو پیشنهاد می‌شود و تو تمام ابزارهایی که داری را به کار می‌گیری و تمام ضعف‌هایی که در قبال این نقش داری را سعی می‌کنی در خودت پنهان کنی. کاری که خیلی از دوستان ما انجام می‌دهند. کارهای زیادی به من پیشنهاد شده اما چون فیلمنامه خوبی نداشته یا من امکان همراهی نداشتم عذرخواهی کردم ولی این یک واقعیت است که با «ایستاده در غبار»، «ماجرای نیمروز» و حتی «لاتاری» بحث قهرمان داشتن فیلم‌ها دوباره در سینمای ایران مطرح شد. می‌توانست هر کسی در این نقش‌ها باشد که خوشبختانه قرعه فال هم به نام من افتاد. بخشی از موفقیت این موضوع شاید به این دلیل بود که این قضیه چندسالی مهجور بود و شاید هر کس دیگری هم به جای من شانس حضور در این فیلم‌ها را داشت باز هم تماشاگر با نگاه مهربانانه‌ای با او برخورد می‌کرد. همان نگاهی که به من داشتند. برای من فرقی نمی‌کند من در همه نقش‌هایم سعی می‌کنم از حافظه عاطفی و زیستم و هر چیزی که دم دست دارم استفاده کنم تا بتوانم نقش را اول همانطور که کارگردان می‌خواهد و بعد همانطور که خودم فکر می‌کنم بسازم و اجرا کنم.

با جواد عزتی هم زوج خوبی را تشکیل دادید.

ما با جواد دوستی خیلی خوبی داریم و فکر می‌کنم لیاقت جایگاهی که به دست آورده را به شدت دارد به این دلیل که آدم استخوان خورد کرده و باهوشی است. به نظر من جواد از یک نبوغ عجیب و غریب در بازیگری رنج می‌برد. یکی از اشتراکات من و جواد این است که به پارتنرهایمان بیشتر فکر می‌کنیم تا خودمان. من خیلی‌ها را دیدم در بحث بازی که به این معتقد بودند و فکر می‌کنم جواد و خیلی‌های دیگر که یا پولساز هستند یا اینکه نقش‌های ماندگار در سینما خلق می‌کنند، کمااینکه در گذشته هم نمونه‌هایشان را داشتیم، یک جور تبدیل به تالار مشاهیر و افتخارات سینمای ایران می‌شوند.

در نشست خبری فیلم شما سوالی پرسیده شد که شما عصبانی شدید. الان که از آن روز گذشته و آرامش بیشتری دارید درباره آن مساله چه نظری دارید؟

برای من جالب است که چرا مثلا زمان جنگ نمی‌گفتند اینجا چون ایران است فقط باید فارس‌ها بجنگند؟ مثلا در کربلای پنج و کانال ماهی فقط فارس‌ها باید خط را بشکنند؟ چرا وقتی زمان انتخابات می‌شود فقط فارس‌ها رای نمی‌دهند؟ ماجرا این است که این بحث‌ قومیت‌ها وقتی آزاردهنده می‌شود که یک عقبه ذهنی آزاردهنده درباره قومیت‌ها وجود داشته باشد. من خیلی راحت به شما می‌گویم. حتی ممکن است گاهی خود ما هم شوخی‌هایی کنیم ولی از کودکی این احساس ذره ذره در آدم تلنبار می‌شود و به واسطه برخوردهایی که می‌شود و حرف‌هایی که گفته می‌شود… این تبدیل به یک خشمی می‌شود که ناگهانی می‌ترکد. به نظر من زبان مادری هر کسی برایش شبیه مرزهای زمینی‌ و جغرافیایی‌اش است و اصلا متوجه این موضوع نمی‌شوم و نمی‌توانم بفهمم چطور یک خبرنگار و یک آدم تحصیلکرده می‌تواند چنین نگاه عقیمی به بحث زبان داشته باشد.

هنوز هم می‌گویید فاشیستی است؟ 

به شدت فاشیستی است. من واقعا فکر می‌کردم جشنواره ما روز بعد اجازه ورود این خبرنگار را به سینمای مطبوعات نمی‌دهد و عذرخواهی رسمی می‌کند. الان در یک استادیوم چنین حرفی زده شود همه جای دنیا آن تیم محروم می‌شود ولی آقای داروغه‌زاده با لبخندهای همیشگی‌اش انگار موضوعات مهمتری برایش وجود داشت. من واقعا انتظار داشتم و هنوز هم انتظار دارم که دبیر جشنواره دراین‌باره عذرخواهی کند. مگر می‌شود در یک نشست بر خلاف اصل صریح قانون اساسی حرفی بزنی و بگویی زبان معیار پارسی است و نباید فیلم به زبان آذری ساخته شود؟ من به این فکر می‌کنم که پس ناراحتی دیرینه ما از این برخوردها واقعی بوده. در اسکار دیدید که یک فیلم کره‌ای همه جوایز را درو می‌کند. این بحث‌های فرهنگی است که باعث می‌شود ما درجا بزنیم.

درباره استوری آقای یراحی صحبتی دارید؟

من برای ایشان احترام قائل هستم و شماره‌اش را هم گرفتم که به او زنگ بزنم که نخواهم رسانه‌ای پاسخ بدهم. فکر می‌کنم او دچار همان مشکلی است که من به عنوان یک ترک هستم چون فکر می‌کنم این یک خشمی است که از بچگی تلنبار شده. اینکه به لهجه تو بخندند، مورد تمسخر قرار بگیری و … من به عنوان یک بازیگر هیچ ربطی ندارم به این که پس این فیلم چه فکری بوده. این هم مثل همان قضاوتی است که فکر می‌کردند من از پایگاه آمدم. من از همه عرب‌زنان عزیزی که در  کشورمان هستند عذرخواهی می‌کنم چه کسی است که ادبیات غنی عرب را نشناسد؟ لااقل ما که در حوزه ادبیات کار کردیم. متاسفانه این نگاه وجود دارد و ما از این بابت احساس خطر می‌کنیم. وقتی با دوستانی که افکار تندرو داشتند صحبت می‌کردیم،همیشه می‌گفتیم ما ایران هستیم ولی زبان و فرهنگ و هنر خودمان را بایدحفظ کنیم. وقتی این برخوردها را می‌بینم فکر می‌کنم آنها هم حق داشتند. اینکه یک نویسنده به زبان مادری‌اش بنویسد انگار یک لایه از روح او برداشته می‌شود. این که یک بازیگر به زبان مادری‌اش حرف بزند به مخاطبش نزدیک‌تر است. چون بالاخره در آن واحد ترجمه اتفاق می‌افتد ولی این یک واقعیت است. امیدوارم روزی برسد که فرزندان ما چنین تنش‌هایی نداشته باشند.

برنامه شما برای آینده چیست؟ به فیلمسازی فکر می‌کنید یا دوست دارید بازیگری را ادامه بدهید؟

من رویاهای بزرگی دارم.رویاهایی که من را از سخت‌ترین اتفاقاتی که در زندگی‌ام افتاده کشانده و آورده به اینجا رسانده. خدا را شاکرم که الان در این موقعیت هستم. اکثر رویاهای من در فیلمسازی خلاصه می‌شود. اگر وسعت مخاطبان این مدیوم نبود در تئاتر می‌ماندم ولی احساس می‌کنم سینما این امکان را به من می‌دهد که با تعداد بیشتری از مخاطبان گفتگو کنم. فکر می‌کنم وقتش رسیده که فیلم خودم را بسازم. در یکی دو سال اخیر هم امکانش پیش آمد یک مقدار با احتیاط با آن برخورد کردم.

درباره‌اش توضیح می‌دهید؟

دو فیلمنامه دارم؛ دو، سه تا طرح دارم ولی باید به یک جمع‌بندی بسازم. «آتابای» ترغیبم کرده و مخصوصا با برخوردی که با فیلم در جلسه نشست مطبوعاتی شد همانطور که می‌گویند «گاه آن که تو را به حقیقت می‌رساند خود از آن عاری است» احساس کردم که چه وظیفه سنگینی دارم و دوباره باید برگردم به آن جغرافیا و نسبت به آن منطقه و جادویی که در آنجا برقرار است وظیفه‌ای دارم. فکر می‌کنم «آتابای» بخش عظیمی از تاثیرگذاری‌اش را مدیون این جادوی محیط است که وارد فیلم شده.

تاجبخش فناییان یکی از اساتید شما در دانشگاه در گفت‌وگو با خبرآنلاین از این گفته بود که روزی که شما را دیده می‌دانسته روزی ستاره می‌شوید اما این ستاره شدن ۲۰ سال طول کشیده.

۲۴سال. اولین اجرای عمومی تئاتر که داشتم سال ۷۰ در شهر میاندوآب بود که پدرم مدیر آموزش پرورش آنجا بود. تا «ایستاده در غبار» ۲۴سال طول کشید. الان هم تئاتر هامون که راه انداختیم به یک سری آدم‌هایی کمک می‌کنیم که فکر می‌کنیم بااستعداد هستند برای اینکه این فاصله زمانی ۲۴سال کمتر و کمتر شود.

شما  سال‌ها عکاس و خبرنگار بودید. شاید بهتر از هر کسی بتوانید درباره خبرنگارها نظر بدهید.

هر شغلی که سختی دارد و هر شغلی که در آن عدم امنیت کاری وجود دارد، آدم‌های مهمش را خیلی زود از دست می‌دهد. آدم‌ها تا یک جایی می‌جنگند، مبارزه می‌کنند و بعد خسته می‌شوند. یا حوزه فعالیتشان را تغییر می‌دهند یا کلا شغلشان را. برای همین فکر می‌کنم بخشی از این جایگزینی هدفمند اتفاق نیفتاده و به همین دلیل است که ما یک‌باره با پدیده‌های عجیب غریب روبه‌رو می‌شویم. من خودم سال‌ها تلویزیون و شبکه ۴ کار کردم. سال ۹۴ هم به عنوان خبرنگار می‌آمدم و می‌رفتم.

خیلی هم دور نیست. 

یک خاطره بگویم. برای کار خبری به برج میلاد و جشنواره می‌آمدیم. فیلم‌ها را هم می‌دیدیم. خیلی هم به من برمی‌خورد که سینماگران تحویل نمی‌گرفتند و گفتگو نمی‌توانستم بگیرم. اولین خاطره‌ای که من از بعد از بازیگر شدنم دارم، فردای نمایش «ایستاده در غبار» بود. در برج میلاد من در صف بودم که بروم در یک سالن، یک‌باره سه تا عکاس دوربین به دستم به سمتم آمدند، من ناخودآگاه خودم را کشیدم کنار و فکر کردم پشت سرم کسی است که می‌خواهند از او عکس بگیرند. بعد اسمم را صدا زدند، من برگشتم و از من عکس گرفتند.

به دلیل همین سابقه رابطه شما با خبرنگارها خوب است؟

بله. به همین دلیل بعد از نشست‌ها خودم دنبال خبرنگارهایی هستم که با آنها گفتگو کنم.

به نظر می‌رسد در سینما یک چنددستگی به وجود آمده. تحلیل شما چیست؟

من فکر می‌کنم باید به آدم‌ها حتی برای اشتباه کردن فضا داد. در نهایت این اشتباه است که کاراکتر ما را می‌سازد. چون خودم زیاد اشتباه کردم یک مقدار با دوستان احساس همدردی می‌کنم. به نظرم چه آن آدمی که اشتباه می‌کند و چه آن فردی که درباره‌اش اشتباه شده همه سرمایه‌های سینما هستند. قرار نیست که لشکرکشی شود. ممکن است یک نفر به هر دلیلی عصبانی شود و یک حرفی بزند، فرقی نمی‌کند بازیگر باشد یا کارگردان و یا هر صنف دیگری؛ گاهی باید شنید  و خودت را به نشنیدن بزنی. فکر می‌کنم ناراحتی جامعه یک مقدار متاثر از اتفاقاتی است که رخ داده و همه جامعه و طبعا سینماگران مستثنی نیستند. خیلی سخت است که تو کلی طرفدار داشته باشی و کلی مخالف که اصلا دلیلش را نمی‌دانی. من اینستاگرامم را جوری بستم که صدتا هکر نمی‌تواند آن را باز کند. برای اینکه ابتذال طوری وارد خون تو می‌شود که نمی‌فهمی. ابتذال لزوما به معنای سبک زندگی نیست، به این معنی که به تو تزریق شود که چه بگویی و چه نگویی. هر چه بگویی یک عده موافق و یک عده مخالف هستند. به همین دلیل تا در موقعیت آن آدم‌ها نباشی درکش سخت است. البته گاهی هم بد نیست که بعضی مواضع مشخص شود و بدانیم چه کسی با کسی دوست است و چه کسی دشمن چه کسی است. من کلا آدم خوش‌بین و امیدواری هستم.

و نظرتان درباره شهاب حسینی؟

من چون کامل حرف‌های او را نشنیدم نمی‌توانم قضاوت کنم. اگر کامل شنیده بودم از این که موضع بگیرم ابایی نداشتم اما الان چیزی درباره‌اش نمی‌گویم. شهاب حسینی به نظرم شهاب حسینی یکی از جادویی‌ترین چشم‌های ایران را دارد. ابربازیگر است و خشمش و احساساتش واقعی است.

منبع: خبرآنلاین

تله تکنیکی | یادداشتی بر فیلم Titanic


تایتانیک جیمز کامرون تنها هیبتی تکنیکال است که قادر به رسیدن به سطحی هوشمندانه‌ از سرگرمی و هنر نمی‌شود چیزی که کامرون در آثار گذشته‌اش به آن دست پیدا کرده بود و به خوبی توانسته بود با یک روایت سرگرم کننده لحظه‌های نابی را پدید بیاورد و اسیر تکنیک‌های اضافی‌ هم نشود، در اینجا اما رابطه‌ی او با مکانیک و تکنولوژی از یک روبات جذاب و هوشمند در نابودگر و رفتن به فضا و برخورد با موجودات فضایی در بیگانه و حتی سفر جذابش به اعماق دریا در ورطه، به یک کشتی غول پیکر بی‌حس و حال تقلیل پیدا کرده، کشتی که نام فیلم را یدک می‌کشد نتوانسته تبدیل به یک شخصیت در اثر بشود و تمام آن کرین‌های عظیمی که کامرون از آن گرفته تنها نمایش حجم آن کشتی و ماکت بزرگی است که برای فیلم ساخته شده، حال این را در کنار آن عینک جناب آرنولد قرار دهیم! کامرون در نابودگر۲ با یک المان عینک یک شوخی جالب را به راه می‌اندازد که خاص شخصیتش می‌شود و هر بار که نام آرنولد و نابودگر می‌آید شمایل با عینکش در ذهنمان نقش می‌بندد این ریزه‌ کاری‌ها را در موتور سواری و آن شات گان معروف‌ هم می‌بینیم که در تایتانیک هیچ اثری از آن هوش و فراست وجود ندارد.

فیلم پر از صحنه‌های اضافی است و آن بیست دقیقه‌ی ابتدایی و نمایش تیم جستجو در اعماق دریا هیچ کمکی به روایت نمی‌کند و اگر فیلم از همان لحظه‌ای که اولین بار کشتی را در اسکله می‌بینیم شروع می‌شد هیچ لطمه‌ای به اثر وارد نمی‌شد اما بدتر از این گزافه گویی‌ها رو آوردن کامرون به نمادگرایی و شعار در این فیلم است، فیلمسازی که پیش از این مسائل جهان شمول خود را همچون نبرد خیر و شر و یا تقابل انسان و تکنولو‌ژی را با ظرافت بسیار مطرح می‌کرد در اینجا نمی‌تواند یک تفاوت فرهنگی از دو طبقه را به نمایش بگذارد و هرجا که از روایت عاجز میشود رو به سانتیمانتالیسم‌هایی می‌آورد که قرار است با پز تکنیکی که اتفاقا ایراداتی‌ هم دارد همراه با یک موسیقی که به خودی خود بد نیست این اشتباهات را پنهان کند مثلا از همان ابتدا که دو شخصیت اصلی را می‌بینیم، رز با بازی بد کیت وینسلت و جک با بازی خیلی بدتر لئوناردو دیکاپریو قرار است تفاوت یک درجه یک و درجه سه! که اشاره به طبقات تایتانیک دارد را شاهد باشیم  این لحظات را از شیوه‌ی ورود رز و جکی که در یک قمار بلیط خود را برده تا ورود به جایگاه خود در کشتی با یک تدوین موازی می‌بینیم. این تمهیدات در درجه اول باید در خدمت شخصیت‌ها قرار بگیرد تا این دو تفاوت فرهنگی را به ما نشان دهد و بعد در آن صحنه‌ی خودکشی این دو را به هم برساند، اما به همان صحنه اگر رجوع کنیم چه می‌بینیم، رز قرار است خودکشی کند، برای چی؟ ازدواج زوری؟ چرا فیلمساز شخصیت نامزد مغرور او کال هاکلی (بیلی زین) را نمی‌تواند بسازد تا علت خودکشی درست در بیاید، متاسفانه کامرون تنها با نمایش یکی دو صحنه از غم رز که اصلا خوب نیست و بازی هم خراب است می‌خواهد ما را به فاجعه‌ی خودکشی برساند تا کار را با تردید احمقانه رز در صحنه‌ای که مثلا با لیز خوردنش و نجات توسط جک اتفاق می‌افتد کمی‌ هم دلهره آور نمایش دهد، بماند که در همان صحنه گفتگو و قبل از آن بارها سر بازیگران از قاب خارج می‌شود و بنظر می‌رسد فیلمبرداری راسل کارپنتر تنها قادر به نمایش اجسام بزرگ است که آن‌هم گاهی بسیار شناور و توی ذوق زننده هستند اما در ادامه‌ هم کارگردان نمی‌تواند تفاوت نگاه این دو شخصیت را بسازد، مثلا علاقه‌ی رز را به جک و زندگی او را نمی‌فهمیم، نه حداقل با صحنه‌های بسیار سطحی چون نگاه رز در میز صبحانه به دختر  بچه‌ای که با دیسیپلین بسیار خود را آمده می‌کند یا نشان دادن سرخوشی طبقه‌ی پایین با آن رقص آوازشان و…. وقتی این نمایش‌ها به درستی شکل نمی‌گیرد هدف بزرگتر و مسائل عمیق‌تر دیگر روی هوا است اینکه بگوییم غرق شدن سه طبقه کشتی در یک شب هولناک به معنی مشیت الهی و در جواب دیالوگ ابتدایی است که از زبان آنتاگونیست فیلم یعنی هاکلی می‌شنویم: که هیچ طوفانی نمی‌تواند این کشتی را غرق کند. مثلا خواسته شده ناچیز بودن انسان را در برابر طبیعت و خدا نشان دهد و یا کامرون خواسته نظام سرمایه داری را زیر سوال ببرد و نقدی به طبقه بالای جامعه داشته باشد و….. این‌ها همه شوخی است! البته این به آن معنا نیست که کامرون نمی‌خواسته که اینگونه باشد که اتفاقا در اینجا به دنبال چنین مسائلی بوده اما این دنبال کردن به  هیچ جا نمی‌رسد و تبدیل به یک معنای عمیق نمی‌شود چون فیلم ساز در تله‌ی تکنیک و مفهوم قرار گرفته و صحنه‌های بسیار نمادین و بدی را همچون زمانی که کشتی در حال غرق شدن است و کشیشی دعا می‌خواند و مردمی او را گرفتند و…… میبینیم که سراسر شعار زده است.

هرچند تایتانیک ویژگی‌هایی هم دارد که صرفا در بحث تکنیکی دارای ارزش گذاری هستند اینکه فیلم همچنان بعد از گذشت بیست سال جلوه‌های ویژه‌ی خوبی دارد به این دلیل است که کامرون تا جایی که توانسته از جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری دوری کرده و با ساخت یک ماکت عظیم از کشتی که تقریبا اندازه واقعی تایتانیک بوده توانسته تازگی را حفظ کند که متاسفانه این کار عظیم او در کنار دکور‌های عظیم و پر جزئیاتش و همچنین تحقیق بسیاری که انجام داده همچون رفتن به اعماق اقیانوس و دیدن کشتی از نزدیک و مطالعه در مورد ساختار کشتی نتواسته نه این کشتی را به شمایل و شخصیتی در خدمت فیلم در بیاورد و نه کمکی برای شخصیت‌های انسانی‌اش باشد. اما از نقاط قوت دیگر فیلم موسیقی جیمز هورنر فقید است که اگر نبود خرابکاری‌های کامرون خیلی بیشتر به چشم می‌آمد همچون همان صحنه‌ی معروف غروب آفتاب که چند روز وقت کامرون را گرفته و بسیار بد است،  در همان صحنه دوربین با یک حرکت کرین عظیم از لوانگل کشتی به های انگل می‌رود و خودنمایی این حرکت به حدی است که حس صحنه را می‌شکند تنها همان موسیقی هورنر است که کمی تلطیفش می‌کند اما باز هم نمی‌شود از آن چشم پوشی کرد. و اما آخرین نکته‌‌ی مثبت را بازی برنارد هیل یعنی کاپیتان کشتی می‌دانم که حضور بسیار کمی در صحنه دارد با این‌حال یکی دو نگاه خوب از او می‌بینیم که همین  نگاه‌ها خیلی جلوتر از بازیگران صاحب نامی چون دی‌کاپریو و وینسلت است.

متاسفانه باید بگویم که تایتانیک اثری بد از کارگردانی خوب است، فیلمسازی که به هر آنچه که می‌خواسته رسیده، کامرون هم مورد توجه مردم بوده و هم منتقدان هم در فصل جوایز موفق بوده و هم گیشه‌های فروش را فتح کرده که تایتانیک سهم زیادی از آن فروش و جوایز است، این اثر که به صورت مشترک با دو فیلم ارباب حلقه‌ها: بازگشت پادشاه و بن هور با بردن یازده اسکار از پر افتخارترین آثار تاریخ سینما در این مراسم است و همچنین  یک دهه پر فروش‌ترین فیلم تاریخ سینما بوده متاسفانه فیلمی است که این جمله از شکسپیر را برایمان تداعی می‌‌کند: قصه‌ی پر هیاهو و آشوب دلالتی است بر هیچ.

تریلر کامل فصل سوم سریال Westworld منتشر شد


شبکه HBO تریلر کامل جدیدی از فصل سوم بسیار مورد انتظار Westworld را پخش کرده که نشان می‌دهد میزبان‌هایش در فصل جدید راه‌شان به دنیای واقعی را پیدا کرده‌اند و هر کدام در مسیر جدید، انفجاری سرنوشت قرار‌ گرفته است. شما خوانندگان عزیز سینما فارس می‌توانید این تریلر را در انتهای خبر مشاهده کنید.

این سریال از روز یکشنبه، ۱۵ مارس (۲۵ اسفند)، ۷۰ دقیقه‌ روی آنتن شبکه HBO می‌رود.

بازیگران جدید سریال عبارتند از: آرون پل (Aaron Paul)، لنا ویث (Lena Waithe) و مارشان لینچ (Marshawn Lynch) و وینست کاسل (Vincent Cassel). آن‌ها به بازیگرانی همچون ایوان ریچل وود (Evan Rachel Wood)، تاندی نیوتون (Thandie Newton)، اد هریس (Ed Harris)، جفری رایت (Jeffrey Wright)، تسا تامپسون (Tessa Thompson)، لوک همسورث (Luke Hemsworth) و رودریگو سانتورو (Rodrigo Santoro) پیوسته‌اند.

فصل سوم از فصل‌های قبلی کوتاه‌تر خواهد بود و بجای ۱۰ قسمت، ۸ قسمتی است. هنوز مشخص نشده مدت زمان هر قسمت طولانی‌تر شده یا نه.

سریال Westworld، ادیسه تاریک درباره طلوع آگاهی ساختگی و تولد شکل جدیدی از زندگی روی زمین است که برنده جایزه امی شده و جاناتان نولان (Jonathan Nolan) و لیزا جوی (Lisa Joy) به همراه جی جی ابرامز (J. J. Abrams)، ریچارد جی لوییز (Richard J. Lewis)، روبرتو پاتینو (Roberto Patino)، آتنا ویکام (Athena Wickham)، و بن استفنسون (Ben Stephenson) تهیه‌کنندگان اجرایی آن هستند.

کمپانی Kilter Films و Bad Robot Productions این سریال را با مشارکت Warner Bros. Television می‌سازند. این سریال براساس فیلمی نوشته مایکل کریچتون (Michael Crichton) است.

منبع: ComingSoon

چگونه بلیط اتوبوس را آنلاین بخریم؟


چگونه بلیط اتوبوس را آنلاین بخریم؟

اتوبوس یکی از وسایل نقلیه‌ی قدیمی است که طی سال‌ها جایگاه خود را در بین مردم به عنوان وسیله‌ای برای سفرهای بین شهری به خوبی پیدا کرده است. سالانه افراد زیادی با خرید بلیط اتوبوس از پایانه‌های اتوبوسرانی سفر خود را آغاز می‌کنند. اتوبوس‌ها به مرور زمان پیشرفته‌تر شده و امکانات جدیدی را به مسافران ارائه می‌دهند، در همین راستا سامانه‌های فروش بلیط هم راحت‌تر شده و دیگر به مراجعه‌ی حضوری برای خرید بلیط نیازی نیست. خرید بلیط اتوبوس از عادی تا وی‌آی‌پی به صورت آنلاین، یکی از خدماتی‌ست که فرآیند سفر را راحت‌تر کرده است. برای مثال، برای تهیه بلیط اتوبوس تهران مشهد علی بابا کافی‌ست همین لحظه به سایت و یا اپلیکیشن علی بابا مراجعه کنید تا هم از ساعت‌های مختلف، ظرفیت‌های باقیمانده و مدل و امکانات اتوبوس‌ها با خبر شوید.

چگونه بلیط اتوبوس را آنلاین بخریم؟

از کجا بخرید؟

برای خرید آنلاین بلیط اتوبوس دو راه پیش رو دارید. یک اینکه به سایت‌های شرکت‌های معتبر مراجعه کنید و یا از سامانه‌های معتبر فروش آنلاین، بلیط بخرید. برای خرید بلیط اتوبوس همسفر، می‌توانید سایت همسفر را باز کرده و اطلاعات هر سفر را به تفکیک ببینید و اگر ساعت حرکت اتوبوس‌ها با شرایط هم‌خوانی داشت، بلیط تهیه کنید. اما در این مورد یک محدودیت دارید که با ورود به سامانه‌های آنلاین این محدودیت هم برداشته خواهد شد.

وبسایت‌ها و سامانه‌های فروش آنلاین معتبر

محدودیتی که در خرید بلیط از سایت شرکت‌ها گفته شد، با خرید بلیط از سامانه‌های معتبر اینترنتی برطرف خواهد شد. وارد سامانه شوید، مبدا و مقصد سفرتان را همراه با تاریخ رفت و برگشت مشخص کنید. لیستی از شرکت‌های اتوبوسرانی در همان تاریخ، همراه با نام شرکت‌ها، ساعت حرکت، پایانه‌ی اتوبوسرانی و تعداد ظرفیت باقیمانده نمایش داده می‌شود. انتخاب‌های بیشتری خواهید داشت و دیگر نیاز نیست برای خرید بلیط اتوبوس همسفر حتما به سایت این شرکت مراجعه کنید. تامین کننده‌ی بلیط‌ها شرکت‌های اتوبوسرانی هستند که بلیطشان را از طریق سامانه‌های خرید اینترنتی بلیط، به فروش می‌رسانند. برای خرید بلیط اتوبوس سفرهای خارجی هم می‌توانید از سایت‌های معتبر کمک بگیرید و به صورت آنلاین بلیط بخرید.

چه نکاتی در خرید بلیط اتوبوس به صورت آنلاین مهم است؟

پس از اتمام مراحل خرید و دریافت پیامک مبنی بر تکمیل فرآیند خرید، بلیط را چاپ کنید. برای این کار می‌توانید به پایانه‌ی منتخب مراجعه کنید و با اعلام کد رهگیری خرید، بلیط خود را تحویل بگیرید. بدون داشتن کد رهگیری، بلیطی صادر نمی‌شود و سفر شما کنسل خواهد شد.

در هنگام خرید به پایانه‌ای که انتخاب کرده‌اید دقت کنید. اکثر شهرهای بزرگ، چندین پایانه در نقاط مختلف شهر دارند. سعی کنید پایانه‌ای را انتخاب کنید که به مقصد نهایی و یا مبدا شما برای حرکت نزدیک‌تر است. برای مثال اگر قصد خرید بلیط اتوبوس تهران مشهد علی بابا را دارید و ساکن غرب تهران هستید، پایانه‌ی آزادی (غرب) به عنوان مبدا و یا مقصد، انتخاب مناسب‌تری نسبت به ترمینال جنوب و یا شرق است.

ساعت بلیط را با دقت انتخاب کنید تا هم هنگام حرکت به مشکل برخورد نکنید و هم در لحظه‌ی رسیدن به مقصد، به راحتی بتوانید خودتان را به خانه یا هتل برسانید.

در خرید آنلاین بلیط اتوبوس می‌توانید با یک کلیک صندلی دلخواهتان را انتخاب کنید و روی همان صندلی که مورد نظرتان است، بنشینید. برای برخی مسافران نشستن کنار پنجره و یا موقعیت صندلی در بین ردیف‌های اتوبوس مهم است. برای خرید بلیط‌های دسته‌جمعی و یا سفرهای خانوادگی می‌توانید از این امکان استفاده کنید و صندلی‌های قرار گرفته در یک ردیف و نزدیک به هم را انتخاب کنید.

نام، نام خانوادگی، جنسیت و شماره تماس مسافر یا مسافران را به درستی وارد کنید. این اطلاعات در موقعیت‌های خاص و شرایط ضروری کاربرد دارند و ورود اطلاعات تقلبی به این معناست که فردی با نام و مشخصات شما در این سفر حاضر نبوده است.

قیمت بلیط اتوبوس در خرید آنلاین بلیط

قیمت بلیط اتوبوس در خرید آنلاین بلیط

اگر تا کنون بلیط اتوبوس خود را آنلاین نخریده باشید شاید این ذهنیت برای شما هم به وجود آمده باشد که خرید آنلاین هزینه‌ی بیشتری دارد. در حالیکه اصلا این‌طور نبوده و گاهی خرید اینترنتی بلیط شما با توجه به تخفیف‌های اعمال شده، ارزان‌تر هم محاسبه می‌شود. علاوه بر این با خرید آنلاین نیازی به مراجعه حضوری و صرف وقت و انرژی و هزینه نیست.

برای خرید بلیط اتوبوس همسفر و یا هر شرکت اتوبوس‌رانی دیگری کافی‌ست سایت‌ها و سامانه‌های فروش را چک کنید (مثل سایت خارجی https://www.comparabus.com/en-gb/ و سایت علی بابا در ایران) و با انتخاب بلیط مناسب، سفر خود را آغاز کنید. برای سفر با اتوبوس باید مقدماتی را به همراه داشته باشید که در طی سفر احساس راحتی بیشتری را تجربه کنید. اگر مسیر شما طولانی‌ست و ساعت‌های زیادی را در راه هستید، بالش‌های سفری همراهان مناسبی برای شما هستند تا با خیال راحت بخوابید و با انرژی بیشتری به مقصد برسید. اگر از جمله افرادی هستید که با سفر جاده‌ای دچار حالت تهوع و سرگیجه می‌شوید، همراه داشتن قرص ضد تهوع را فراموش نکنید. سفر با اتوبوس، سفری مقرون به صرفه و مناسب به لحاظ اقتصادی‌ست که خاطرات شیرینی را برای شما رقم خواهد زد.